در تمام روزهای عاشقی که گذشت ،
حتی یک لحظه از آن روزها نیز از یادم نرفت
با اینکه قلبم بارها شکست
اما دلم باز هم به پای تو نشست
به هیچکسی دل نبست
با خودش عهد بست ، که این عشق اول و آخر است ،
همین و بس!
روزهای شیرین زندگی ام با تو
آرامش ، این تنها چیزیست که خواسته ام از تو
صداقت ، این تنها کلامیست که انتظار دارم از تو
حرف از وفاداری نمیزنم ، در عشق بی وفایی معنا ندارد
تو همیشه وفادار بمان
و ببین که قلبم جز به عشق تو نفس کشیدن دیگر کاری ندارد
نه عزیزم دیگر هیچ راهی ندارد
اینکه قلبم عاشق تو است و دیگر هیچ سرپناهی جز تو ندارد
اگر روزی بی تو باشم ، میخواهم که دنیا نباشد
اگر قرار باشد زنده باشم ، میخواهم هیچکسی جز تو در قلبم نباشد
تو چه کردی با دل من
این نیست حال و هوای گذشته های دور من
اینک حس میکنم تویی زندگی من
گرتو نباشی نیست نفسی برای زنده ماندن من
یک جمله باقی مانده که ناتمام نماند شعر من
خیلی دوستت دارم تنها عشق زندگی من!
داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده. محمد رضا رحمانی با نام هنری مهرداد اوستا، زاده بیستم بهمن 1308 دیار فرزانگان ایران ، "بروجرد" است، وی در هفتم اردیبهشت 1370 دیده از جهان فروبست ،
مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته، پس از مدتی
مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.سالها بعد ,نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید..
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم، تنها از جاده عبور.
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
" سهراب سپهری "
نميدونم چمه چرا خوابم نمياد(بابا برو بخواب فردا بايد بري سره كار )عجيب دلتنگ نفسم الان ۲روزه كه از رفتنش ميگزره فكر نميكردم اينجور دلتنگش بشم ولي..... فقط تو اين لحظه ميتونم بگم
آري آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
بگذار بی ادعا اقرار كنم كه دلم برايت تنگ می شود ، وقتی نيستی دلتنگی هايم را قاب می كنم . لحظه لحظه غروبی را كه نيز دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم ، قاب می كنم تا وقتی آمدی نشانت دهم كه شايد ديگر تنهايم نگذاری ....!
تو كه می آيی پنجره ای باز می شود، پرده بی رنگ دلتنگی كنار می رود ، آرام ميان جانم خانه ميكنی و چه ساده همسايه دلم می شوی ، حال من و ستاره ها دلتنگ تو ايم ....!!!!
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است
پراز عشق و غرور است .مبادا بازیچه شود .
می شکند.
دکتر شریعتی
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش !
شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شاید
هیچوقت
هیچ کس
تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه !!
.........................................
هر جا دلم هواتو کرد یه خط آبی میکشم
صورت مهربونتو وقتی که خوابی می کشم
هر جا دلم هواتو کرد ، دلو به دریا می زنم
داد می زنم از ته دل که تنها عاشقت منم
می گم که دنیا بشنوه ، فقط تویی اونکه می خوام
همه بدونن تا ابد هر جا بری باهات میام
هر جا که هستی خوب من می سپارمت دست خدا
هواتو کرده دل من ، یه سر بیا این طرفا
دلم هنوز منتظره ، تا تو بیای از راه یه روز
بدجوری دل تو رو می خواد ، عاشقته دلم هنوز
یه لحظه احساس کردم که چه قدر دوستت دارم و به اندازهی همون دوست داشتن دلم برات تنگ
شده
دوست دارم نفسسسسسسسسس
سلام بازم ۶ مهر شد ویه سال دیگه گذشت از همه دوستای گلم تشکر میکنم بابت تبریکاتون و امیدوارم شما ها هم همیشه موفق باشین
این شعر فروغم تقدیم میکنم به همه زندگیم(نفس) تو این روز...
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان
تن بکو بم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
تو را در خلوت شبهام، پرستش می کنم تا صبح
نرنجم گر تو بی تردید مرا دیوانه پنداری
به پایت سوختم خاموش، مرا اینگونه می خواهی؟
کمی شک دارم ای عاشق که از دل دوستم داری
سکوتم را نبین امروز، پر از فریاد دلتنگم
خموشم خوب می دانم که از هر شکوه بیزاری
دلم متروکه ای مغشوش پر از آوای مرگ آور
به خاک افتاده ای خاموش و تو در زیر آواری
ببین در خاک می غلتم، نریز خون امیدم را
نگو تاوان تو این است، گناهم عشق بود،آری
حضرت حیدر به نام فاطمه حسّاس بود
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود
ای که بستی راه را در کوچه ها بر فاطمه
گردنت را میشکست آنجا اگر عبّاس بود
چند تا دوسم داری ؟
همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری
گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟
چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...
دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟
ماه یکیه ...
خورشید یکیه ...
زمین یکیه ...
خدا یکیه ...
مادر یکیه ...
پدر یکیه ...
تو هم یکی هستی ...
وسعت عشق من به تو هم یکیه ...
پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم
که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت.
.از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم
تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات
حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام
گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟
دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید
استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.بازش کرد
: و درون آن چنین نوشته شده بود
سلام عزیزم. الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام
از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری
که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم
( عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر
داده بود
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد
و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم.
آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...
وای سهراب کجایی آخر ؟...
زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند !
تو کجایی سهراب ؟
.........که همین نزدیکی عشق را دار زدند , همه جا سایه ی دیوار زدن !
وای سهراب دلم را کشتند
یلدای ایرانی، شبی که خورشید از نو زاده می شود
یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.
«ماه دلداده مهر است و این هر دو سر بر کار خود دارند که زمان کار ماه شب است و مهر روزها بر می آید. ماه بر آن است که سحرگاه، راه بر مهر ببندد و با او در آمیزد، اما همیشه در خواب می ماند و روز فرا می رسد که ماه را در آن راهی نیست. سرانجام ماه تدبیری می اندیشد و ستاره ای را اجیر می کند، ستاره ای که اگر به آسمان نگاه کنی همیشه کنار ماه قرار دارد و عاقبت نیمه شبی ستاره، ماه را بیدار می کند و خبر نزدیک شدن خورشید را به او می دهد. ماه به استقبال مهر می رود و راز دل می گوید و دلبری می کند و مهر را از رفتن باز می دارد. در چنین زمانی است که خورشید و ماه کار خود را فراموش می کنند و عاشقی پیشه می کنند و مهر دیر بر می آید و این شب، «یلدا» نام می گیرد. از آن زمان هر سال مهر و ماه تنها یک شب به دیدار یکدیگر می رسند و هر سال را فقط یک شب بلند و سیاه وطولانی است که همانا شب یلداست».
یلدا در افسانه ها و اسطوره های ایرانی حدیث میلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» مکرر می شود.
عمرتان به درازا و زیبایی شب یلدا باد
غریب است دوست داشتن...
و عجیب تر از آن دوست داشته شدن...
وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده..
به بازیش می گیریم هرچه او عاشق تر, ما سرخوش تر, هرچه او دل نازک تر, ما بیرحم تر...
تقصیر ما نیست,,
تمامی قصه های عاشقانه, اینگونه به گوشمان خوانده شده اند...
امروز تولد .... سالگی وبلاگمه(وارد سومین سال فعالیتش شد
مرسی از دوستای گلم که تو این چند سال تنهام نزاشتنو همیشه در کنارم بودن مرسی دوستای گلم
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
تولد مبارک
salam bacheha aval az hame mazerat mıkham ke bazam dır umadam saram khylı shologhe ınam avalın poste fıngılıshıme chon alan ıran nıstam(torkıyam safare karıı) va rayaneı ke to hotele kıbordesh farsı nadare dalıle ınke to ın vazıyat up kardam ıneke emroz 6 mehr roze tavalodame(varede 25 salegı shodam) avalın salıye ke roze tavalodam kenare khanevade va dostam nıstam salaye pısh koja o emsal koja (che mıshe kard kare dıge)delam bara nafas tang shode age bod shayad alan avalın nafarı bod ke behem tabrık mıgoft delam barash yezare shode be omıde khoda omdam ıran mıupam felan bye ta bad.![]()
![]()
![]()
اگر می دانی در این جهان کسی هست
که با دیدنش رنگ رخسارت تغیر می کند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد
زندگي كند ، لذت ببرد
و نفس بكشد
میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب...
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!
شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
روياهايم ديدم که با خدا گفتوگو میکنم.
خدا پرسيد: پس تو میخواهی با من گفتوگو کنی؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد؟
خدا خنديد و گفت: وقت من بينهايت است.
پرسيدم: عجيبترين چيز بشر چيست؟
خدا پاسخ داد: کودکیشان، اينکه آنها از کودکیشان خسته میشوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو میکنند باز کودک شوند ؛
اين که آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بهدستآورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از دست رفتهشان را باز جويند ؛
اين که با اضطراب به آينده مینگرند و حال خويش را فراموش میکنند. بنابراين نه در حال زندگی میکنند و نه در آينده ؛
اين که آنها به گونهای زندگی میکنند که گويی هرگز نمیميرند و به گونهای میميرند که گويی هرگز نزيستند ؛
نگاهش کردم... مدتی سکوت کرديم...
من دوباره پرسيدم: میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندان آدم بياموزند؟
گفت: بياموزند که نمیتواننند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد. همه کاری که آنها میتوانند بکنند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ؛
بياموزند که فقط چند ثانيه طول میکشد تا زخمهای عميقی در قلب آنها که دوستشان دارند ايجاد کنند اما سالها طول میکشد تا آن زخمها را التيام بخشند ؛
بياموزند که ثروتمند کسی نيست که بيشترينها را دارد، بلکه کسی است که به کمترينها نياز دارد ؛
بياموزند که آدمهايی هستند که آنها را دوست دارند و فقط نمیدانند چگونه احساساتشان را بيان کنند ؛
بياموزند که دو نفر میتوانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند ؛
بياموزند که کافی نيست که ديگران را فقط ببخشند بلکه خود را نيز بايد ببخشند ؛
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتوگو سپاسگزارم. آيا چيز ديگری هست که دوست داريد به فرزندان آدم بگوييد؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اينکه بدانند من اينجا هستم «هميشه
با تو الفبای عشق را آموختم
ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم
به تو وکلبه ی عشقمان بالیدم
تو همه گمشده ام شدی
حال که این چنین شیفته ی توام
باش تا در کنارت آرامش بیابم
اول از هر چیز به دوستای گلم سال نو رو تبریک میگم (میدونم دیره ولی خو مهم تبریکه که الان گفتم ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
وداع
مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
مي برم تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ نگاه
شستشويش دهم از لكه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
ز تو اي جلوه اميد حال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند باد وصال
ناله مي لرزد
مي رقصد اشك
آه بگذار كه بگريزم من
از تو اي چشمه جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
(سهراب)
خیلی برام سخته که توی چشمات نگاه کنم و حرف دلم رو برات بگم ، اما دیدم که برای تو آسان بود تو چه ساده و صمیمی حرف دلت را گفتی ، از آغاز اری ، از اغاز عاشق شدنت ، از آغاز دوست داشتنت اما برای من خیلی سخته که توی چشمات نگاه کنم و بغضی را که مدت هاست راه نفسم را بشکنم و حرف دلمو برای تو بگم ، بگم که چقدر دوستت دارم و بدون تو نمی خواهم زندگی کنم ، بگم که تو اولین کسی بودی که توانستی با رفتارهایت ، نگاه هایت و حرف هایت مرا گرفتار خودت کردی و قلب تاریکم را روشن کردی ، نمی دونم این چه سحری است که توی چشمای تو پنهون شده که وقتی می خوام حرف هایم را برای تو بگویم به جز یه سلام ساده هیچ چیز نمی تونم بگم ، اما میدونم توی اون نگاهت هر چی که هست اونقدر حرارت داره که سراسر وجودم رو مثل گرمای سوزان خورشید فرا گرفته . تنها دلیل بودنم تو آنقدر صبور ، مهربان و دوست داشتنی هستی که تمام گلهای رز سرخ دنیا در مقابل تو خم می شوند و من هم با دیدن تو ، اون لحظه احساس میکنم که تموم دنیا مال خودم میشه چون تو تموم دنیای منی . تنها دلیل بودنم می خواهم این بغض چند سالمو بشکنم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم .
عشق تو برایم زیباتراز هر زیبایی وباشکوه تر از هر نمنظره ات
تو دنیای ناشناخته ای هستی که فقط من انرا کشف کرده ام
به اندازه همه دنیا دوستت دارم به میزان همه پرستش کنندگان
می پرستمت وبه اندازه همه ی ستایش کنندگان ستایشت میکنم
اگر در راه عشق تو وجودم به هزاران تکه تقسیم شود هر تکه آن
با صدای بلندفریاد خواهم زدتو را دوست دارم ای عشق من
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

